روز جانباز مبارک
جانباز
روی تخت خوابیده و دهانش نیمه باز است. و دوباره در عمق همان سکوت صدایی
شبیه ناله از گلویش خارج میشود و با پیچ و تاب میچرخد به سمت آقا. رهبر
که صدای ناله توجه ایشان را هم جلب کرده است میگویند: "سلام" و جانباز
دیگر ناله نمیکند و آقا به احوالپرسیها ادامه میدهند.
و حالا
رهبر رسیدهاند کنار تخت همان جانباز. گویا نمیتواند حرف بزند. همه
ساکتاند. با دستهای بیرمقش دست مجروح آقا را گرفته است و میکشد روی
صورتش. جانباز به صورتی ممتد ناله میزند.

نالههایی که کم کم صدای هق هق همه را بلند میکند. خانمها هم که تخت این جانباز جلوی جایگاه آنهاست، دارند بلند بلند گریه میکنند. جانباز هنوز دارد ناله میکند. آقا این یکی را چندین بار میبوسند. و او گویا دارد با نالههایش با آقا حرفهایی میزند که فقط دو جانباز یعنی خودش و آقا میفهمند. سردارهای کنار آقا هم شانههایشان دارد، میلرزد. حتی ما خبرنگارها و عکاسها و محافظها. و فقط آقاست که مهربانانه دارد به چشمهای جانباز خیره خیره نگاه میکند.
