یک روز صبح چند تا شهید پیدا کردیم. در کانال ماهی که اکثراً مجهو‌ل‌الهویه بودند. اولین شهیدی که پیدا شد، شهیدی بود که اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهید شده بود. فکر می‌کنم نزدیک به 430 تکه بود.

بعد از آن شهیدی پیدا شد که از کمر به پایین بود و فقط شلوار و کتانی او پیدا بود. بچه‌ها ابتدا نگاه کردند ولی چیزی متوجه نشدند. از شلوار و کتانی‌اش معلوم بود ایرانی است. 15 _ 20 دقیقه‌ای نشستم و با او حرف زدم و گفتم که شما خودتان ناظر و شاهد هستی. بیا و کمک کن من اثری از تو به دست بیاورم. توجهی نشد. حدود یک ساعت با این شهید صحبت کردم، گفتم اگر اثری از تو پیدا شود، به نیت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات می‌فرستم. مگر تو نمی‌خواهی به حضرت زهرا (س‌) خیری برسد.

شهید تفحص

بعد گفتم که یک زیارت عاشورا برایت همین‌جا می‌خوانم. کمک کن. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه‌ها برای نماز رفته بودند. گفتم اگر کمک کنی آثاری از تو پیدا شود، همین‌جا برایت روضه‌ی حضرت زهرا (س) می‌خوانم. دیدم خبری نشد. بعد گریه کردم و گفتم عیبی ندارد و ما دو تا این‌جا هستیم؛ ولی من فکر می‌کردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بیاید، غوغا می‌کنید. اعتقادم این بود که در برابر اسم حضرت زهرا (س)‌ از خودتان واکنش نشان می‌دهید.

در همین حال و هوا دستم به کتانی او خورد. دیدم روی زبانه‌ی کتانی نوشته است: «حسین سعیدی از اردکان یزد.» همین نوشته باعث شناسایی او شد. همان‌جا برایش یک زیارت عاشورا و روضه‌ی حضرت زهرا (س)‌ خواندم.



چون شلمچه برای عراق خیلی حساس بود، بدترین نیروهایشان عبدالامیررا مسئول گروه سی نفره ی عراقی ها گذاشته بودند.دهان عبدالامیر همیشه بوی متعفن مشروب و چشم هایش ورم کرده و قرمز بود.ما باید هفت هشت کیلومتر در خاک عراق می رفتیم تا به سه راه شهادت برسیم و مشغول کار تفحص شویم. در مسیر زیارت عاشورا می خواندیم که او ممنوع کرده بود. هنگامی که شهیدی پیدا می کردیم می بوسیدیمش و با او درد و دل می کردیم او می گفت حرام است.عبدالامیر با سر نیزه جمجمه ی شهدا را بالا می آورد و حرف های توهین آمیز می زد. یک روز بیش از اندازه به یک شهید توهین کرد وقتی توی خاک خودمان آمدیم، از شدت ناراحتی من و مجید شروع به گریه کردیم یاد عملیات کربلای پنج افتادیم که قرار بود رمز عملیات "لا حول و لا قوه الا به الله العلی العظیم" باشد اما شهید حاج حسین خرازی گفت: "ما درد کربلای چهار را کشیدیم پس بیایید رمز عملیات را" یا زهرا" بگذاریم. نام بی بی کلید قفل های بسته است ".



به مجید گفتم: بیا به حضرت زهرا متوسل شویم تا شر این فاسد از سرمان کم شود یا یک بلایی سرش بیاید..

فردای آن روز مثل همیشه ساعت هفت به خاک عراق وارد شدیم.

عجیب بود آن روز برای اولین بار عبدالامیربوی مشروب نمی داد

گفت:امروز می خواهم شما را جای خوبی ببرم ، به ساترالملک "خاکریز مرگ"

به حرف هایش توجهی نکردیم.اصرار کرد،قسم خورد گفت: حاجی والله قسم اینجا خودم آدم کشتم.

به مجید پازوکی گفتم: تا ساعت دو کار می کنیم و از دو تا چهار هم به جایی می رویم که عبدالامیر گفت.آن جایی که عبدالامیر می گفت یک خاکریز بلند بود. نخستین بیل را که زدیم یک شهید پیدا شد. پیکر سالم بود

یک کارت شناسایی عکس دار و یک مسواک تا شو داخل جیبش بود. با مسواک خودش خاک صورتش را کنار زدم،عکس با صورتش مطابقت داشت.راحت می شد فهمید که تازه محاسنش در آمده است و هنوز هفده سال نداشت.

مشغول کار خودمان بودیم که متوجه شدیم که عبدالامیر به صورت تشهد نماز،دو زانو نشسته و به کف پای شهید دست می کشد و به صورت خود می مالد. سرش داد کشیدم که "حرام عبدالامیر تو که می گفتی حرام است!"

گفت: "نه این از اولیا است"

از آن روز به بعد عبدالامیر با ما زیارت عاشورا می خواند.



ولی اگر نیتت را خالص برای خدا کردی ، بی ریا از حضرت خواسته ای داشتی مخصوصاً اگر واسطه ای با آبرو میان تو و حضرت قرار گرفت به پاکی شهدای 8 سال جنگ تحمیلی و دعای مادران داغدارشان بدرقه راهت شد تو پیروز می شوی و از توجه ویژه حضرت بهره مند می شوی . همانطور که اعضاء گروه تفحص بودند. برای رضای خدا و به قصد پیدا کردن گلگون کفنان این مرز و بوم سختی های زیادی را کشیدند تا مادرانی را از چشم انتظاری در بیاورند . تا برای منو و تو حکایت کنند از شهدا . تا شهدا نسل منو و تو را هم بخرند و در این راه عده ای مزد خود را گرفتند و شهید شدند و عده ای دیگر مزدشان را روز قیامت از بی بی دوعالم خواهند گرفت . آمین

و اکنون گوشه هایی از عنایات  حضرت ام ابیها (س) را در امر تفحص شهدا برایت بازگو می کنم . باشد که شهدا بپذیرند و شفیع باشند ما را نزد مادرشان در روزی که همه سراپا اندوه و حسرتند...

سال 72 در محور فکه اقامت چند ماهه ای داشتیم.ارتفاعات 112 مأوای نیروهای یگان ما بود.بچه ها تمام روز مشغول زیر و رو کردن خاکهای منطقه بودند.شبها که به مقرمان بر می گشتیم،از فرط خستگی و ناراحتی ،با هم حرف نمی زدیم مدتی بود که پیکر هیچ شهیدی را پیدا نکرده بودیم.

روزی یکی از دوستان ،برای عقده گشایی نوار مرثیه حضرت زهرا(س)را توی خط گذاشت،و نا خودآگاه اشک ها سرازیر شد.آن روز ابر سیاهی آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلاً فکه آن روز خیلی غمناک بود.

شهید تفحص

قطرات اشک در چشم بچه ها جمع شده بود.هر کس زیر لب زمزمه ای با حضرت داشت.در همین حین،درست روبروی پاسگاه بیست وهفت،یک بند انگشت نظرم را جلب کرد.با سرنیزه مشغول کندن زمین شدم و سپس با بیل. وقتی خاکها را کنار زدم یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد.مطمئن شدم که باید شهیدی در اینجا مدفون باشد.خاکها را بیشتر کنار زدم،پیکر شهید کاملاً نمایان شد.خاکها که کاملاً برداشته شد متوجه شدم شهید دیگری نیز در کنار او افتاده به طوری که صورت هر دویشان به طرف همدیگر بود.بچه ها آمدند و طبق معمول ،با احتیاط خاکها را برای پیدا کردن پلاکها جستجو کردند.با پیدا شدن پلاکهای آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد.در همین حال بچه ها متوجه قمقمه هایی شدند که در کنار دو پیکر قرار داشت،هنوز داخل یکی از قمقمه ها مقداری آب وجود داشت.همه بچه ها محض تبرک از آب قمقمه شهید سر کشیدند و با فرستادن صلوات، پیکرهای مطهر را از زمین بلند کردند.در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید نوشته شده بود: می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم